گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟! ... گویم که سری دارم درباخته در پایی ... زنهار نمی خواهم کز کشتن امانم ده ... تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی ... گویند تمنایی از دوست بکن سعدی ... جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

۱۳۸۸/۸/٢

به پایان آمد این دفتر...

1- اگر بار گران بودیم رفتیم؟!؟!؟

2- خیلی نامردید که می خونید و خبری ازم نمی گیرید؟!؟!؟!؟

3- خیلی نامردید که حتی نمی خونید؟!؟!؟!؟

4- خیلی نامردید که فقط وقتی قراره همو ببینیم می خونید ببینید دنیام دست کیه؟!؟!؟!؟

5- خیلی نامردید که حتی یه یاد کوچولو هم ازم نکردید؟!؟؟!؟!

6- من از بیگانگان هرگز ننالم .. که با من هر چه کرد آن آشنا کرد؟!؟!؟!

7- روز تولدم روز خاموشی مرید عشق شد؟!؟؟!؟!

 

نه!!!! نه!!!! چه اهمیت دارد؟!؟! ولی:

 نیستمتان دیگر ...

یا حق.

 

 

 
۱۳۸۸/۸/۱

روانی که دیدن نداره...

شقایق نگاهم نکن!!

و بگذار تا پنجه در پنجه دردهای قدیمی

بمانم

بمیرم

بپوسم

L

---

روانی خودش با خودش حرف می زد

و غافل که چیزی به مرگش نمانده

 
۱۳۸۸/٧/٢۸

من برنده!

و من باز هم بردم

در تعداد باختهای متوالی...

 
۱۳۸۸/٧/٢٧

فقیر و خسته به درگاهت آمدم...

یادش به خیر... دختری بود تو فامیل که از پسری تو فامیل خوشش می اومد... پسره یه مقدار رفیق باز بود و دختره ناراحت... باهاش بداخلاقی می کرد تا ترک کنه رفیق بازیش رو... ولی دوستش داشت... پسره تصادف کرد و مرد... و دختره تنها شد... خیلی تنها... چون خانواده پسره تاب دیدنش رو نداشتن... یاد عزیزشون می افتادن... .

پسری عاشق این دختر شد... یکبار پسره متنی براش فرستاد و به من داد تا بخونم... یه شعر هم براش گفته بود... شعری که من خیلی دوستش داشتم... بماند... توی متن یه جمله ای بود که به نظرم خیلی درد داشت... نوشته بود :

"چه اهمیت دارد وقتی دلبسته چشمانی باشی که فریاد احساست را در نمی یابند..."

چند وقت پیش تو یکی از نوشته های وبلاگم از این عبارت استفاده کردم "چه اهمیت دارد"... چه جمله باهاش آغاز بشه چه به پایان برسه پر از درده... مثلا "چه اهمیت دارد که من ناراحت بشوم... باشم...بمانم...."

 

 

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 




من اينجام؟