فقیر و خسته به درگاهت آمدم...

یادش به خیر... دختری بود تو فامیل که از پسری تو فامیل خوشش می اومد... پسره یه مقدار رفیق باز بود و دختره ناراحت... باهاش بداخلاقی می کرد تا ترک کنه رفیق بازیش رو... ولی دوستش داشت... پسره تصادف کرد و مرد... و دختره تنها شد... خیلی تنها... چون خانواده پسره تاب دیدنش رو نداشتن... یاد عزیزشون می افتادن... .

پسری عاشق این دختر شد... یکبار پسره متنی براش فرستاد و به من داد تا بخونم... یه شعر هم براش گفته بود... شعری که من خیلی دوستش داشتم... بماند... توی متن یه جمله ای بود که به نظرم خیلی درد داشت... نوشته بود :

"چه اهمیت دارد وقتی دلبسته چشمانی باشی که فریاد احساست را در نمی یابند..."

چند وقت پیش تو یکی از نوشته های وبلاگم از این عبارت استفاده کردم "چه اهمیت دارد"... چه جمله باهاش آغاز بشه چه به پایان برسه پر از درده... مثلا "چه اهمیت دارد که من ناراحت بشوم... باشم...بمانم...."

 

/ 6 نظر / 11 بازدید
!!

همه ژیامها رو چرا بستی ؟؟! شیرینی و شام رو پیچوندی ؟؟؟ خیلی نامردی ؟؟؟ تولدت که هست معاف هم که شدی شامو میپیچونی ! ای نامرد !‌مگه رستوران حاجی چش بود ؟ حالا اون هیچ اینجا چرا نیومدی؟

سیذارتا

کجا به سلامتی ایشالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آشنا

شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است

فرزاد

دوباره پریود زدی که!

مهتاب

[ناراحت]تولدت مبارک! و رفتنت امیدوارم قدمی باشد برای به اوج رسیدنت!به یادت هستم با تاخیر!

مهتاب

[لبخند]عاشق باشی همیشه....الله یارت...یا الله...[گل]